دسته‌ها
اجتماعی اخبار روز اخبار نابینایان اطلاع رسانی بیو گرافی تاریخ و جامعه ترفند تکنولژی حرف‌های خودمونی حوادث خاطره دانستنی ها دل‌نوشته کامپیوتر کتاب متفرقه معلولین مهارت های زندگی نابینایان

بنام معلولان، بکام سودجویان یا کلاه برداران

بازدیدها: 90

بنام معلولان، بکام سود جویان در سایه یا دور از چشم ارگان های مربوطه.
سلام. از برخی موسسات و انجمن هایی که مراکز بازار یابی و فروش کالا راه انداختن چه میدانید؟
اگه این مطلب را دنبال کنید، اندکی با فعالیت این انجمن های دلسوز ولی کلاه بردار آشنا خواهید شد.
کسی نمیداند معلولان با این که از حق و حقوق قانونی خود محروم هستند، تا کی قربانی برخی افراد سودجو برای رسیدن از فرش به عرش خواهند بود.

این روزها که مثلا در عصر تکنولوژی به سر میبریم و بسیاری از دادو ستد ها بصورت مجازی شده و برخی به وسیله اینترنت و برخی هم بصورت تلفنی اقدام به جزب مشتری و فروش کالا های خود میکنند،
برخی هم از فرصت به دست آمده و با سوع استفاده از اسم و موقعیت معلولان و استفاده از احساسات افراد خیر پول هایی را به جیب میزنند که واقعا حیرت انگیز است.
به عنوان مثال شاید برای هر یک از ما پیش آمده باشد که تلفن همراه یا منزلمان زنگ بخورد و افراد پشت خط اقدام به تبلیق کالاهایی کنند و از ما بخواهند در صورتی که نیاز داریم با سرویس رایگان کالای مورد نظر را به درب منزل یا محل کارمان بفرستند.
میتوان گفت این گونه فعالیت ها نچندان بد نیست، بلکه اگر سامان دهی شوند و ارگان یا موسسه ای به نوع فعالیت آنها و کیفیت کالا هایی که عرضه میکنند نظارت کند، بسیار هم مفید است و خصوصا در این ایامی که با ویروس کشنده ای چون کرونا هم مواجه هستیم، میتواند از تردد های غیر ضرور جلوگیری کند.
اما نچندان به فعالیت این گونه شرکت ها نظارتی نیست و هر کالای بنجلی را به هر قیمت دل خواه به مردم قالب میکنند، افرادی هم هستند که پا را از این هم فراتر گذاشتند و با استفاده از اسم و موقعیت معلولان و با تاسیس یک انجمن یا موسسه سوری اقدام به کلاه برداری میکنند.
بگذارید مطلبم را این گونه کامل کنم که اگر شما هم یک شماره رند، خصوصا همراه اول داشته باشید، احتمالا تاحالا چندین بار باهاتون تماس گرفتن و گفتن از فلان موسسه یا خیریه هستند و در جهتکارآفرینی و حمایت از معلولان ….؟؟؟؟؟؟؟ اقلامی را به فروش میرسانند و سود حاصل از این وسایل در جهت حمایت از این قشر هزینه میشود.
اما یعنی واقعا اصل موضوع همین است و این افراد مثلا دل سوز بدون کمترین توقع تمام یا حتی قسمتی از سود به دست آورده را به افراد معلول یا موسسات وابسته به آنها میدهند؟
همانطور که گفته شد این افراد معمولا با شماره های رند و کد بین یک و دو همراه اول تماس میگیرند که غالبا در اختیار بازاریان، کسبه یا افرادیست که تا حدودی دستشان به دهانشان میرسد.
یا با اندکی تحقیق و شناسایی افراد خیر به سراغ آنها میروند و با سوع استفاده از احساسات ایشان و با آوردن اسم حمایت از معلولان دام خود را پهن میکنند.
نیرو های این مجموعه ها با بسته بندی برخی کالا های بنجل و به درد نخور که قیمت کل بسته ها به صد هزار تومان هم نمیرسد، با شماره های یاد شده یا افراد خیر تماس گرفته و به اصرار از آنها میخواهند تا در جهت حمایت از معلولان از ایشان خرید کنند و
بسیاری هم از روی دلسوزی و در جهت کمک به معلولان یا خرید میکنند یا بدون انجام خرید یا هیچ چشم داشتی مبلغی را به حساب انجمن ها واریز میکنند.
مثلا مناسبت هایی مثل شب یلدا، عید نوروز یا مناسبت های دیگر فرصت بسیار مناسبیست برای این افراد که با بسته بندی اقلام مورد نیاز این ایام آن را به قیمت پنج الی ده برابر عرضه کنند.
اکنون هم ویروس کرونا بهانه خوبی برای کلاه برداری این مجموعه ها شده که با بسته بندی دو بسته ماسک ده عددی و یک شیشه کوچیک مایه ضد عفونی آن را به قیمت حدود سیصد هزار تومان عرضه کنند.
متاسفانه چون نظارتی وجود ندارد، هر روز هم به این انجمن و موسسات کلاه برداری افزوده میشود و اگر هم نظارتی وجود داشته باشد، متاسفانه برخی از ارگان ها حتی برای این مراکز کلاه برداری مجوز فعالیت هم صادر میکنند.
مثلا یکی از این موسسات با نام و در راستای حمایت از جامعه نابینایان کرج در محدوده شرق تهران فعالیت میکرد که وقتی جهت اطمینان بیشتر با خود جامعه نابینایان ارتباط برقرار کردیم، کاملا اظهار بی اطلاعی کردند و گفتند: این جامعه نه چنین موسسه و انجمنی دارد و نه ارگانی با این نام به جامعه پولی میدهد.
اما وقتی اسم مالک یا مدیر انجمن فوق را آوردیم، گفتند ایشان خیری هستند که ماهیانه مبلغی بین دویست الی پانصد هزار تومان بصورت دلخواه به جامعه کمک میکند.
قسمت جالب موضوع اینجاست که اکنون این انجمن از محدوده شرق تهران به محله سعادت آباد جابجا شده و بجای یک انجمن، با دو مجموعه مجزا فعالیت میکند.
یا انجمن دیگری که در جنوب تهران با یک هویت دیگر و باز با نام حمایت از انجمن نابینایان فعالیت میکرد، اکنون به چهار انجمن یا موسسه جدا تبدیل شده و مدیران این مجموعه ها هر کدام برای خود کار میکنند و تا چندی پیش که برخی از ایشان در جنوب تهران مستاجر بودند، اکنون در محله نیاوران مالک خانه هایی بین ۱۰۰ الی ۱۸۰ متری هستند.
یا مرکز دیگری که در خیابان کوهسار واقع است و بنام حمایت از معلولان جسمی حرکتی فعالیت میکند و اقدام به فروش لوازم بهداشتی و آرایشی با قیمتی چندین برابر واقعی میکند، وقتی از انجمن معلولان جسمی یا بهزیستی کشور جویا شدیم، اونا هم اظهار بی اطلاعی کردند و گفتند: اگر چنین مرکزی باشد، شما باید مدرک مستدل داشته باشید و خودتان شخصا شکایت کنید.
خلاصه این روزا معلولین ابزاری شدن برای کلاه برداری و سودجویی برخی و همانطور که گفته شد، خود از کمترین حق و حقوق قانونیشان محرومند.حال در این شهر هزار چهره ما با سه یا چهار تا از این انجمن های سوری آشنا شده یا به هویتشان پی بردیم که آشکارا فعالیت میکنند و با یک حساب سر انگشتی اگر در کل کشور و در هر یک از استان ها چند تا از این انجمن یا کلاه برداران باشند، آیا هویتی برای معلولان میماند؟


در آخر امیدواریم خداوند رحمی بر دل مسئولان و دولت مردانمان بیندازد و اونا را از خواب غفلت بیدار کند تا هم مثل بیشتر کشور ها، حتی ضعیف ولی قانونمند به وضع معلولان رسیدگی کنند و هم جلوی برخی افراد سودجو و کلاه بردار را بگیرند تا معلولان و قشر ضعیف را نردبامی برای رسیدن به اهداف خودشان قرار ندهند.

دسته‌ها
آموزش آموزش های متنی اجتماعی اخبار روز اخبار نابینایان اطلاع رسانی اندرید ایران گردی برنامه های کاربردی تاریخ و جامعه ترفند تکنولژی تلفن همراه حرف‌های خودمونی حوادث خاطره دانستنی ها دل‌نوشته علم و فناوری کامپیوتر متفرقه معلولین نابینایان وب ویندوز

جلوگیری از هک شدن حساب و کارت بانکی

بازدیدها: 8

سلامی دگر بار به پیشگاه شما خوبان دنیای برتری.
امیدوارم در این آخرین ماه تابستان که آخرین فرصت گردش و تفریح برای کسانی که شاغلند یا فرزند مدرسه ای دارند است،
خوب بگردید و دل هایتان مالا مال از لطف و محبت خداوند باشد.
امروز هم با یک مطلب شاید تکراری، اما مفید و کارامد به میانتان آمدم که
امیدوارم هرگز برایتان رخ ندهد.
گاهی با خود می‌گویم ای کاش ما آدما تا زمانی که اتفاقی برایمان نیفتاده فکر چاره باشیم و نه
زمانی مسئولان، سیستمهای الکترونیکی یا امنیتی را مقصر بدانیم که کار از کار گذشته و چاره و نتیجه اش افسوسی بیش نیست.
گاهی ما آدما به قدری مغرور میشویم که همانند راننده هایی که چندین سال پشت فرمان بودند و چون اتفاقی برایشان نیفتاده
مغرور شده و به خود می‌بالند، چون بلایی سرمان نیامده، نه حرف کسی را گوش میکنیم و نه به توصیه و هشدار های امنیتی.
برخی از افراد به جهت این که به سیستم بانکی کشور اعتماد ندارند،
پول خود را در یک بانک زخیره نمیکنند و در چندین بانک حساب افتتاح میکنند و
در هر کدام مبلغی را پس انداز میکنند
اما بر عکس برخی هم بجای این کار تمام دارو ندار خود را در یک بانک و یک حساب قرار میدهند تا راحت باشند.
برخی به قدری جوانب امنیتی را رعایت میکنند که حتی گاهی خودشان به خودشان هم اعتماد ندارند و اطلاعات شخصی خود را
در صندوق های چند صد رمز پنهان میکنند.
اما برخی هم آنقدر بی خیالند که
خیلی راحت اطلاعات شخصی و حتی اطلاعات حساب بانکی خود را در اختیار این و آن قرار میدهند.
خصوصا کسانی که از نعمت سواد برخوردار نیستند یا به نا به دلایلی توان استفاده از سیستم های
الکترونیکی را ندارند،
به هر کسی اعتماد میکنند و از اونا برای رفع مشکلشان کمک میگیرند که ما
در اینجا به درستی یا نادرستی کار این افراد اصلا کاری نداریم.
ما در این بحث قصد داریم کسانی را که شاید بخواهند از مالو سرمایه خودشان مواظبت کنند،
آگاه کنیم و بگوییم همیشه هم نباید دیگران مواظب سرمایه و زندگی ما باشند و
گاهی خودمان هم میتوانیم با چند ترفند ساده جلوی خیلی از اتفاقت را بگیریم.
چون بحث ما در این مبحث مربوط به مسائل بانکی میباشد،
در همین امر هم صحبت میکنیم و میگوییم، میتوانید با چند ترفند ساده
از هک شدن حساب و کارت خود جلوگیری کنید و
اگر هم بطور اتفاقی پیش آمد، کمترین آسیب را ببینید.

ما در این بحث به چند ترفند که امکان دست رسی دیگران را به
حساب ما غیر ممکن یا دست کم کوتاه میکند
یاداور میشویم و امید داریم
با رعایت آن هرگز اتفاق تلخ برایتان نیفتد.
۱: برای استفاده از سیستم الکترونیکی یا همان خرید های اینترنتی، بهتر است
حسابی را افتتاح کنیم که غیر از حساب اصلیمان باشد و در آن هم مبلغ زیاد واریز نکنیم.

۲ هرگز برای کارت حساب اصلیتان رمز دوم ایجاد نکنید که شاید اگر هم از آن استفاده نکنید، هک شود.
۳: هرگز زمانی را که از اپ های بانکی استفاده میکنید، در گوشی یا رایانه یتان فیلتر شکن فعال نباشد.
۴: زمانی که از اپ ها یا وب گاه های بانکی استفاده میکنید و قصد دارید گوشی یا رایانه را در اختیار دیگر همکار یا اعضای خانواده قرار دهید،
حتما پیش از ترک سیستم تمام برنامه ها را ببندید و از آنها خارج شوید.
۵: همواره از اپ و وب های معتبر استفاده کنید و هر وب گاه یا اپی که در رسانه ها و حتی تلویزیون تبلیغ میشود اعتماد نکنید.
۶: با توجه به ایجاد رمز های یک بار مصرف در همه بانکها،
چنان چه مقدور است از رمز های یک بار مصرف
استفاده کنید یا اگر برایتان میسر نیست،
مرتبا نسبت به تغیر رمز اول و دوم خود اقدام کنید.
۷: تحت هیچ شرایطی کارت، حساب و رمز خود را در اختیار دیگران و حتی کسبه ای که اعتماد دارید نگذارید.
۸: مهمتر از همه این که تمام بانکها دارای تلفن بانک بوده و
امکان سوزاندن کارت را دارند و همیشه نیاز نیست خود را به خودپرداز برسانیم
بنا بر این بهترین کار این است که شماره تلفن بانک و شماره کارت
را در مکانی مثل گوشی زخیره کنیم و به محض این که متوجه ورود اشخاصی به حسابمان یا متوجه برداشت وجهی میشویم
بتوانیم در کمترین زمان نسبت به ابطال کارت اقدام کنیم.

۹: نکته دیگری که فراموش کردم بالا بگویم، کسانی که دارای حساب اصلی و فرعی هستند، نیاز نیست برای انتقال وجه از حساب اصلی به فرعی از روش کارت به کارت استفاده کنند.
برای این کار بهتر است از اپ های خود بانک ها و با استفاده از روش حساب به حساب یا نهایتا حساب به کارت مشکلمان را بر ترف کنیم.

دسته‌ها
آشنایی با دارو های گیاهی آموزش آموزش های صوتی آموزش های متنی اجتماعی اخبار روز اخبار نابینایان اطلاع رسانی اندرید ایران گردی برنامه های کاربردی بیو گرافی پزشکی و سلامت تاریخ و جامعه ترفند تکنولژی تلفن همراه جهان گردی حرف‌های خودمونی حوادث خاطره خودرو دانستنی ها دسته‌بندی نشده دل‌نوشته روانشناسی زبان صفحه خوان ها علم و فناوری غذا فیلم های صوتی کامپیوتر کتاب گردشگری متفرقه مذهبی مصاحبه معرفی ربات های کاربردی معلولین مهارت های ادبی: مهارت های زندگی موجودات عجیب موسیقی نابینایان نوشیدنی وب ویندوز

درخواست همکاری

بازدیدها: 9

با سلام و احترام محضر همه اعضا و کاربران محترم دنیای برتر.
امیدواریم با اندک تغیراتی که در تیم مدیریت دنیای برتر صورت گرفته است، بتوانیم با مطالب جدید و بروزتر به میان شما خوبان بیاییم.
همچنین مدیریت دنیای برتر از همه اعضا و کاربران فعال خود، اعم از ارسال آموزش و مطلب و مشارکت در برنامه های خود دعوت به همکاری مینماید.
عزیزانی که قصد همکاری با وب سایت دنیای برتر دارند، میتوانند در قسمت نظرات همین پست درخواست خود را اعلام یا به نشانی doniayebartar222@gmail.com درخواست خود را ارسال نمایند

همچنین از دوست و برادر خوبم جناب آقای شریفی نیز بی نهایت ممنونم که در این مدت سعی در بروز نگهداشتن وب سایت دنیای برتر داشتند و قول دادن از این پس نیز
در کنار ما باشند و از مطالب و فایل های آموزشیشان بهره مند شویم.

دسته‌ها
ایران گردی خاطره گردشگری

از سییاحت تا زیارت:

بازدیدها: 147

به نام ایزد بی همتا.
درود و هزاران درود دل انگیز بر یکایک شما مهرورزان.
با کلی خاطره ی شیرین از سفر های مارکوپولو, در دنیای برتر خودمون خدمت رسیدم که امیدوارم بپسندید و شما هم در شادی های من شریک و سهیم گردید.
همان گونه که میدانید. مدت های مدیدیست که بنده شدیدا وقف گره گشایی امور زندگی عزیزان همنوع خودم شده ام. و از دو سال پیش که پام شکسته بود از رفتن به سفر و۳ نقطه فاصله گرفتم.
بالاخره روزی برای برنامه های رادیو ای، در رادیو آنلاین و به خاطر بالا تر بردن کیفیت، در ضبط آموزش هایم برای مجموعه تصمیم گرفتم که یک میکروفون استریو ای بخرم. دیریست که برای خودم وقتی صرف نکرده ام.
سر انجام روزی یک بهانه، از طرف مجموعه، مرا بر آن داشت تا بار و کوله بار سفرم را ببندم و عازم سفری پر ارزش و پر برکت شوم.
بنا بر این تصمیم گرفتم خاطرات مسافرت دل ربای خودم را با شما نیک رویان به اشتراک بگذارم و در ضمن به این بهانه ی قشنگ, رسم قدر دانی و سپاسگذاری را در حق دوستان با مرام و میزبان های عزیزتر از جانم در نهایت کمال به جای آورم.
برویم سراغ سفر:
دیر زمانی بود که دوستان نازنینم نظیر آقای غلامزاده ی گل, بله آقا محسن عزیزم را میگم. به کرات, از من دعوت به عمل آوردند تا جهت تغییر آب و هوا و تفرج خاطر، به منزلشان بروم و یک مسافرت زیارتی سییاحتی را سپری کنم.
بار ها برادر و دوست شفیق و نازنینم، آقای یگانه ی عزیز، با آغوشی باز پذیرای حضورم در تهران، شده بود. ولی همیشه به شکلی قسمت نمیشد.
در نهایت، دست سرنوشت این میهمانی با شکوه را برایم رقم زد.
از خانه و خانواده ی محسن دوست داشتنی و میهمان نوازیشان چه بگویم که زبان در وصف تمامی الطافشان قاصر است و قلم نا توان.
از برکات سفر،‌ همین بس که امام کرامت و جود، در همان ابتدای ورود من به مشهد مقدس، با غذای حضرت، آن هم یک قیمه بادمجان خیلی خیلی خوشمزه, عنایت ویژه ی خود را نسبت به منه حقیر, آغاز نمود.
بنده حدود یک دهه و اندی بیشتر, در نزد محسن جان بودم.
طی این مدت چیز های زیادی تجربه کردم که هر یک از تجربیاتم اقیانوس بیکرانی حرف گفتنی در بر دارند.
با انواع دوستان محسن مراوده پیدا کردم دوستانی چون علیرضا میر حسینی که حسابی از اینترنتش استفاده کردم، علیرضا پسر خوبی بود با تنز هایی که درست میکرد ما را میخندوند و ما را شاد میکرد، علیرضا متشکرم.
آقای ناتوان از دوستان بینای محسن بود که خدا میدونه چقدر برامون زحمت کشیده امیدوارم هرچی از خدا میخواهد خدا بهش بدهد. میکروفون و ابزار مطلوبم را خریدم.

در یکی از روز ها به موبایل فروشی ی دوست محسن رفتیم و گوشی محسن را با گوشی ی نوکیا عوض کردیم.

به زیارتی بی بدیل و خیلی دل چسب رفتیم

به رستوران رفتیم; وقتی وارد رستوران شدیم انگار محسن میدونست غذا ی مورد نظر من چیه قورمه سبزی در خواست داد.
به کافی‌شاپ رفتیم و در محافل گرم دوستانه و هیأت ها بودیم و۳ نقطه

خلاصه با توشه ای پر پَر و پیمون, از خاطرات نادر و زیبا به سفر مشهد پایان دادم و با قطار به سوی تهران بزرگ روانه شدم.

خوردن جوجه کبابی که خواهرم برام گذاشته بود در قطار میچسبید، خواهری که شاید یک ساله در فزای مجازی میشناسمش ولی به عنوان یک خواهر واقعی در قلبم جا گرفته است.

در تهران هم انصافا آقای یگانه و خانواده ی محترم ایشان در رسم مهمان نوازی, برایم سنگ تمام گذاشتند و با نهایت احترام و اکرام به من خیلی خوش گذراندند و جناب یگانه با یاد بود و ارمغان بی نظیری که بر من عطا فرمود, موجب شد تا نشانی از خاطرات تهران را با خود همراه سازم. برادرم صبح خیلی زود مرا به اداره اش برد. مدتی هم به خاطر من مرخصی گرفت و چه هزینه ها که برایم خرج کرد.

صبحانه و ناهار را در محل کارش خوردیم شام را در خانه اش خوردیم هنوز که هنوزه مزه ی اون شام زیر زبونمه دقیقا شام غذای مورد علاقه ی من بود یک قرمه سبزی خوشمزه که همینجا از خانم آقای یگانه نهایت تشکر را دارم
لازم به ذکر میدانم که از برخی از دوستان مهرورز که نامشان در این پست نیامده ولی همانند یک خانواده، موجبات لذت من از مسافرت را فراهم نمودند, بی نهایت و از صمیم قلبم تشکر کنم.
در این مسافرت گاه فرد بینا کنارم بود مانند دوست محسن آقای ناتوان، برادر گل و پر تلاشم که قلبی شفاف داشت. او برایمان خیلی زحمت میکشید. گاهی هم بسته به شرایط, هم در تهران هم در مشهد، پیش می آمد که بدون فرد بینا و کاملا مستقل، با افرادی نابینا بیرون بروم, خرید کنم, غذا بخورم و۳ نقطه البته با همنوع و مستقل بیرون رفتن برایم به وفور لذت بخش بود.
و در نهایت با چمدان و توشه، از تهران راهی دیار خودم شدم.
امیدوارم زندگیتان پر از سفر و سفر هایتان همیشه بی خطر باد.
تا پست دیگر، همیشه خوش باشید و بدرود.,

دسته‌ها
آموزش آموزش های متنی ترفند حرف‌های خودمونی خاطره دل‌نوشته معلولین نابینایان

یک خاطره ی تلخ ولی درس زندگی:

بازدیدها: 65

سلام به همه, اومدم براتون یه خاطره بگم. خدا کنه اونو دوست داشته باشید.
یادمه زمانی که در دوره ی کارشناسی در پیشوای ورامین تحصیل میکردم خیلی نابینا ها برای جامعه شناخته شده نبودند.
در این راستا که اهالی دانشگاه خصوصا خوابگاه دانشجویی به شناخت صحیح نابینایان برسند خیلی اذیت شدم و تلاش کردم و بد تر از همه این بود که در وقت آن دوره من تنها نابینا در خوابگاه و هم دوره ای های هم رشته ی خودم بودم.
ماجرا از این قرار بود که:
زمستون بود و یخ بندون, خوب دانشگاه هم تک منبعی بود. یعنی به یک منبع تکیه داشت و تمام وسایل گازی بودند در نتیجه وقتی گاز ها یخ زدند خورد و خوراک حمام و … طعتیل شد. ما بودیم و یک بخاری برقی بی غیرت که الکی اندک گرمایی میداد.
سرمای وحشتناک همه جا را گرفته بود و جاده های مواصلاتی همه بسته شده بودند.
تصمیم گرفتم از اندک دانش و آموخته هام کمک بگیرم شاید که خودمونو نجات بدم. خوب اندیشه ای که در سر داشتم ریسک خیلی زیادی داشت.
رفتم و هم اتاقی ها را بیرون کردم تا اگر اتفاقی در راه بود فقط برای خودم باشه و بس.
تصمیم وحشتناکی بود ولی دست به کار شدم.
چاره ای نبود, سیم ضبطی که ابزار درس خواندنم بود را برداشتم و ته آن را با چاقو بریدم و تا حدی بخشی از سیم را لخت کردم.
خوب میدانستم پلاستیک, پارچه و چوب و… عایق هستند. و رسانا ها هم از جسم خودم گرفته تا ظروف فلزی و… همگی را در بر میگیرند.
خطر خیلی بزرگی در پیش رو داشتم و هر اشتباه کوچکم معلوم نبود چی به سرم بیاره.
اگر برق را از ظرف پلاستیکی میگذراندم ظرف آب میشد پس یک قابلمه ی روی را انتخاب کردم زیر قابلمه کلی پارچه اینا گذاشتم, خودم را به دستکش پارچه ای و دمپایی و جوراب مجهز کردم و پوشیدم تا یک رسانا نباشم یا اگر هم برق من را گرفت خسارت کمتری را متحمل بشم.
ظرف را جوری پر از یخ کردم که اگر جوش آمد آب سر ریز نشود. چرا که بیرون ظرف عامل برق قوی ای بود.
دل را به دریا زدم. ته سیم را به آرامی در ظرف آب قرار دادم و شهادتین خودم هم خواندم.
و اما چرا گفتم یخ: چون هیچ جا آبی پیدا نمیشد و برف هایی هم که باریده بودند یخ زده بودند.
تمام آرزو های دست نیافتنی خودم را از سر گذراندم و برای خودم غزل وداع با زندگی زمزمه میکردم.
بعد از مدتی صدای روح بخشی شنیدم که شوکه شدم. بله آزمایشم به موفقیت ختم شد یخ ها آب میشدند و آب به جوش آمد.
هیجان عجیبی بود.
زربان قلبم به هزار در دقیقه رسیده بود.
توی پوست خودم نمیگنجیدم.
اون روز ها بار ها آب جوشوندم حمام ها رفتیم کنسرو ها با یخ گرم کردیم روی بخاری برقی نیمرو درست میکردم و…
حتی بعد از برگشتن اوضاع عادی زندگی خودم شخصا آشپزخانه ی سیارمون را جمع کردم که کسی را برق نگیره.
ابتدا سر سیم را کشیدم بعد آرام سیم را از ظرف در آوردم خودم هم مجهز بودم, بعد سیم را روی طنابی آویزان کردم خشک بشه و ساعتی درنگ کردم برق قابلمه بی جون بشه بعد با دستکش اونا را هم جمع کردم.
و این بود یک خاطره ی تلخ که به خیر و خوشی ختم شد.
عزیزان ببخشید که سرتونو درد آوردم فقط خواستم بگم در شرایط سخت هم ما میتوانیم ستاره ی یک بهران باشیم ولا این که نابینای تنهای اون جمع باشیم.
کمی خلاقیت کافیه.
تا پستی دیگر خداحافظتون.

دسته‌ها
خاطره

تلاش برای زندگی مرز نمی‌شناسد و هیچ کاری مردانه زنانه نیست و معلولیت دست و پا گیر نیست: یک روز به یاد ماندنی و دلنشین برای من:

بازدیدها: 222

به نام آفریدگار جهان هستی:
بخور تا توانی ز بازوی خویش,
که سعیت بود در ترازوی خویش.
درود بر تمام شما عزیزان دل: امروز می‌خوام براتون یه خاطره بگم که بدونید تلاش مرد و زن و معلولیت و… نمی‌شناسه.
بله می‌خوام برای خودم در نوشابه وا کنم!!! مگه چه اشکالی داااااره
کلی مغزم آفتاب خورده پس حق دارم نوشابه خنک وا کنم.
بریم سراغ خاطره: من امروز مهندس شدم و یک کولر با قدمت بیش از ۴۰ سال عمر را به کمک دوستان هم نوع نابینای گلم در گروه پرسمان فن آوری به کولر مد روز مبدل کردم.
شاهد عینی هم حاضر دارم که خودش مثل ریموت کنترل که از راه دور دست بگیری ایشون هم به من آموزش میداد کی کجا چه کنم
جناب شریفی گرامی موجب شد اولا خودم یاد بگیرم. بعد یه تعمیراتی غریبه به حریم منزلمون نیاد. بعد با هزینه کردن ۷ هزار تومان در این گرانی دلار کولر اساسی رو پا بشه.
ولی بس رفتم بالا پشت‌بام پایین اومدم که کلی ورزشی لاغر کردم و آفتاب هم مثل سونا بخار لاغرترم میکرد و این هم بخش تفریحی ماجرا بود.
ریموت کنترل هم دستور خرید تسمه و درست کردن سایه بون روی کولر و روغن کاری پروانه موتور را صادر می‌نمود و به همراه دوستان دیگرمون نکات ایمنی و رعایت آن نکات را مدام بهم گوشزد می‌کردند و نکات فنی بهم آموختند
خلاصه یه دختر نابینای مطلق با مدد دوستان همنوع خودش کولر تعمیر کرد و الان هم زیر باد خنک کولر نشسته و برای شما عزیزانش داره پست می‌نویسه.
حتما میپرسید مشکل پیر کولر چی بود و چه جوری فقط با فضای مجازی حل شد اونم به یاری جمعی نابینا!!!
ماجرا از این قرار بود که کتک خور کولرمون ملس شده بود, یعنی وقتی خاموشش میکردیم دلش قطار قطار مشت ‌‌و لگد میخواست تا دوباره روشن بشه. منم موضوع را در پرسمان فن آوری مطرح کردم و جناب شریفی و آقا طه گرامی و دوستان دیگر شروع کردند به راه کار گفتن و بنده هم دست به آچار و پیچ گوشتی شدم.
بهم گفتن خوب موتور و پروانه را روغن کاری کنم و من هم چشم گویان انجام دادم و تنها تغییری که دیدم خفه شدن صدای جیر جیر نحسش که همیشه رو مخ بود.
مرحله ی بعد بررسی تسمه بود: همون نوار کش یا واشر مانند کلفت بود که متوجه شدم شدید پوسیده شده و حالا دوستان راه کار برای خرید یک تسمه ی مناسب با اندازه ی به جا بهم دادند.
چه تسمه ی با حالی بود.
تازه یادم افتاد باد کولر اصولا گرمه که ریموت کنترل ساخت سایه بان را بهم پیشنهاد داد. الحق که استاد بود و من گرد شاگردش هم نمی‌شدم.
حتی برای معطر شدن هوای کولر اساتیدم در پرسمان راه کار ها ارائه دادند. و در آخر کار چند بار کولر را خاموش روشن و تست کردم و استادم استاد شریفی بالاخره نمره ی قبولی بهم داد و با شنیدن صدای کولر گفت عالی شده و نکات مراقبت از کولر را بهم یاد آوری نمود. و این گونه بود که امروز کولر سالخورده و جیرجیرکمون از نو متولد شد.
در پایان از همگی خصوصا جناب شریفی و تمامی عزیزانی که امروز مرا یاری کردند تا این خاطره رقم بخوره بی نهایت ممنونم و مخاطبان گل که همیشه به سایت خودشون لطف دارند نیز از آن مهربانان با تمام وجود تمام قد سپاسگزارم و تا پست بعدی بای

دسته‌ها
حرف‌های خودمونی خاطره

خاطره ای از دوران مدرسه ام

بازدیدها: 68

سلااااااااام به همگی. خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟
اومدم یه خاطره براتون تعریف کنم. از دوران مدرسه ام. اون موقع کلاس سوم دبستان بودم. من تو مدرسه نابینایان نرجس درس میخوندم. خوابگاهمون با کلاسها توسط یه سالن از هم جدا میشد. اون روز صبح با صدای بلند مدیر خوابگاه از خواب پریدم: «پااااا شییییید. دیییییر شدههههههه. چقدر میخوابییییییید؟» من و خیلی از بچه ها خواب مونده بودیم. خخخخ. خلاصه، پا شدیم و تند تند دست و صورت شستیم و تندتر از اون لباس پوشیدیم و بدو بدو از خوابگاه زدیم بیرون. رفتیم تو حیاط سر صف وایسادیم. یه دفعه دیدم واااااااااااییییی! دمپایی پامهههههههه! خخخخخخ. اینقدر عجله ای لباس پوشیده بودم که یادم رفته بود کفش پام کنم! از بخت بد درِ خوابگاه بسته شده بود و دیگه نمیشد برم کفش بپوشم. وااااااااییییی! خدای من! حالا وقتِ نرمش کردن بود! منِ دمپایی به پا که جوراب هم پام بود دم به دقیقه پام لیز میخورد و از تو دمپایی در می اومد! یهو میدیدم دمپاییم در اومده و برا خودش رفته جلوتر از پام! خلاصه، پدر صاحابم در اومد اون روز! بالاخره نرمش تموم شد و حالا باید میرفتیم کلاس. خخخخخخخخ. باید نظام میگرفتیم. یعنی دستمون رو میذاشتیم رو کتفِ نفرِ جلویی و به صف میرفتیم سر کلاس. وااااااااییییی! دوباره دمپاییم در اومد! خیلی بد بود! دمپاییم یا عقب میموند یا جلوتر از خودم میرفت! منم هی نفر جلویی رو سفت نگه میداشتم تا نره! نفر پشتی هم کله اش تالاپی میخورد پس کله ام! بالاخره با هزار دَنگ و فنگ رفتیم سر کلاس. خلاصه اون روز برا من داستانی شدااااااا! حالا زنگ تفریح هم بچه ها گیر میدادند که بیاااااا بریم حیاط! منم چند تا فحش خوشگل مُشگل نثارِ حواسِ پرتِ خودم میکردم و همییییییییییییین!
خب دوستان، حسااااااابی سرتون رو درد اوردم. ببخشیییییید.