دسته‌ها
اجتماعی دل‌نوشته نابینایان

دلنوشته ای در وصف همنوعان

بازدیدها: 194

اتل متل یه قصه
یه قصه ی پر غصه
یه دختر کوچولو
میشه موضوع قصه
یه دختری که امروز
کمی دلش شکسته
میخواد برای دوستاش
گل بریزه یه دسته
دختر قصه ی ما
توی روزای خدا
میخواست برای خودش
سری باشه تو سرا
میون دوستای خوب
بزرگ بشه ایشالاه
درد ندیدن اون
یه درد بی درمونه
اما خدای بزرگ
حرف اونو میدونه
تو سختیای بزرگ
کنار اون می مونه
وقتی اومد تو میدون
آدمای مهربون
دست اونو گرفتند
کنارشون نِشوندن
راه و رسم دنیا رو
خوبا رو یا بدا رو
به اون نشونی دادن
دلای بیریا رو
بجای چشمای اون
همه جا رو میدیدند
با زبون مهربون
براش توضیح میدادند
اما دوستای گلش
زود دلشو شکستند
توی کلاس درسش
مدادشو شکستند
با پاهاشون مدادو
به پای هم میدادند
با این کار خودشون
قهقهه سر میدادند
یه روز صندلی رو از
زیر پاهاش کشیدند
وقتی افتاد رو زمین
همه باهم خندیدند
یه روز پا جلوی پاش
گرفتند و خورد زمین
یه روز توی پله ها
هُلِش دادن رو زمین
یه روز یکیشون میگه
تو یه دختر کوری
ازینی که ما هستیم
تو خیلی دور دوری
اما میگم عزیزم
حرفای تو درسته
ولی از چیزای خوب
تو خیلی دور دوری
غره نشو به چشمات
نگاه نکن به دستات
که اگه خدا نخواد
تو کمتر از یه موری
دوستای مهربونم
رنجتونو نبینم
الهی تو شادیا
گل براتون بچینم
یه وقت از حرفای من
نشید دلگیر و رنجور
الهی از تناتون
بلا همیشه به دور
این حرفایی که گفتم
یه حرفای ساده بود
اما کنار اونا
یه چیزی افتاده بود
تا وقتی زنده هستید
قدر هم رو بدونید
به خاطر این چیزا
دل هم رو نشکونید
چشم و گوش و دست و پا
خیلی چیز خوبیه
اما محبت و عشق
کمال یک خوبیه.